.                                                                                                                                          

    داستان کوتاه ، واقعی ، مستند ، که در هشتم بهار اول اتفاق افتاد .  

                                                                                                                                          


مقدمه


  اسم پدرش : علی - هادی  - نقی است .    

  نام مادرش : سلیل - حدیث - سوسن است .

   پدرش : امام جن و انس و ملک و ملکوت 

     مادرش :  طاهره و مطهره و پاکدامن    

 در میان لشکر و عسکر و پادگان نظامی فرزند ملعون هارون عباسی ، تحت نظر و کنترل بود

به ظاهر در مدت عمر کوتاه خود ، به حج نرفته است .

چون خانه و زندگی ایشان ، در محاصره نظامیان ،  و از مدینه به سامرا تبعید شده بود .

قبل از آن هم در بغداد می زیست .

اما از طریق غیر طبیعی و با طی الارض ، چند بار مکه رفته است و حج برگزار کرده است ؟

 نمی دانم . 

به شیعیان پیام داده بود : چشم شما به من افتاد ، زود رد شوید و سلام نکنید .

برای این که  تحت تعقیب و شکنجه و آزار خلیفه عباسی قرار نگیرید . 

رسول الله ( ص ) فرموده بود : دهمین و یازدهمین خلیفه عباسی ( اخبثهم ) خبیث ترین آن ها هستند .

یعنی ٍٍ:  متوکل و فرزندش  ، که لعنت خدا  بر این پدر و پسر باد .


 

شروع داستان کوتاه مستند


سفری در پیش بود . امر مولایم حسن بود .

به من فرمود : به شهر سامرا که برگردی ، من کشته شده ام و صدای گریه و شیون می

شنوی و ازدحام مردم و رفت و آمد در خانه ام می بینی . گفتم : آقا ؛ ما بعد از شما  به چه

کسی رجوع کنیم ؟ امانت های مردم را به که بدهم ؟

 فرمود :  آن که امانت ها را از تو درخواست کرد ، او امام تو است .  

گفتم : بیشتر بفرمایید .

 فرمود : هر که  بگوید در میان همیان تو چقدر پول است .

گفتم : بیشر بفرمایید :

 فرمود : هر کسی که بر جنازه و بدن من نماز خواند ، او امام بعد از من است .

به سفر رفتم . زمانی که برگشتم ، همان را که مولایم امام حسن عسکری گفته بود ، مشاهده

کردم . دیدم جعفر کذاب درب خانه امام حسن ( ع ) نشسته و مردم  ، شهادت برادرش ؛

حسن ابن علی را به او تسلیت می گویند . برخی هم با او بیعت می کنند . 

جعفر را به بدی و دروغگویی می شناختم . با خود گفتم : خدایا ؛ امام ، این است ؟؟؟

اما مرا که دید ، از امانت ها سوال نکرد . فهمیدم که نمی داند .

پرسیدم : بگویید در درون همیان چیست ؟

با تندی گفت : مگر من رمال و ساحر هستم که بدانم ؟؟؟

عجب . پس  ، هیچ نمی داند .

جعفر ادامه داد : 

 آن چه از علم غیب هم که به برادرم حسن نسبت می دهند ،

کذب و دروغ است .

دریافتم که این برای باز کردن راه ، برای امامت خودش است ، که از نظر بسیاری از شیعیان

او فرد نا لایقی بود .

زمانی که آماده شد تا بر جنازه نماز بخواند ، نگران شدم که این نشانه امامت نماز خوان است .

این را مولایم حسن گفته بود .

اما خوشبختانه ناگهان دیدم :

 پسری مانند قرص ماه شب چهارده و بسیار زیبا و پر جاذبه

از درون اتاق امام عسکری بیرون امد .

وای  ، چه آقا زاده با وقاری...  آه ، چه لباس روحانی و قشنگی دارد .

همه مردم محو تماشای جمال ملکوتی او شدند .

آمد نزد جنازه امام حسن و گفت : عمو ؛ برو کنار ، که من لایق و سزاوار تر هستم که بر بدن

پدرم نماز بخوانم . جعفر عقب رفت . مهدی آل محمد بر بدن بابای خود نماز خواند .

از خوشحالی در پوست و جلد خود نمی گنجیدم .

با خود گفتم :  مولایم حسن راست گفت .

قبل از نماز ، تا مرا دید ، فرمود : امانت ها را بده .

و از مقدار پول های درون همیان هم خبر داد .

الهی تو را شکر و سپاس که امام زمان خود را پس از حسن ابن علی شناختم .


داستان فوق در شب شهادت آن حضرت ، شب گذشته در مجلس اخلاق و عرفان

 توسط عارف ربانی حضرت استاد حاج شیخ منصور عبد الرحیم جرجانی بیان شد .

این داستان کوتاه ، واقعی و مستند در هشتم ربیع الاول یعنی روز شهادت ستاره یازدهم آسمان

ولایت و امامت رخ داد و با سبک ویژه که ملاحظه فرمودید ، نقل شد .

 

              مشهد مقدس امام هشتم ، قبله هشتم عارفان